گفتگو اخبار مقاله ها کتاب ها

 

 زیباکلام: احمدی نژاد با آمریکا مذاکره می کند
 زيباكلام: من از مشايي حمايت مي كنم
 زیباکلام در گفتگوی مشروح با "فرارو": مشروطه شکست نخورد(بخش پایانی)
 زیباکلام در گفتگوی مشروح با "فرارو": مشروطه شکست نخورد(بخش دوم)
  زیباکلام در گفتگو ی مشروح با "فرارو": مشروطه شکست نخورد(بخش اول)
 صادق زیباکلام در گفت‌وگو با فرارو: "فارسی1" نان بی‌کفایتی "صداوسیما" را می‌خورد
 پاسخ دكتر زيباكلام به اتهامات دكتر جواد طباطبايي: "فقط شما سواد داريد و الباقي جاهل و عوام؟" (بخش پاياني)
 پاسخ دكتر زيباكلام به اتهامات دكتر جواد طباطبايي: "فقط شما سواد داريد و الباقي جاهل و عوام؟" (بخش دوم)
 پاسخ دكتر زيباكلام به اتهامات دكتر جواد طباطبايي: "فقط شما سواد داريد و الباقي جاهل و عوام؟" (بخش نخست)
 گفتگوي "فرارو" با دكتر زيباكلام پيرامون تحريمهاي مستقل
  مناظره جنجالي زيباكلام و رسايي
 صادق زیباکلام در گفتگو با «فرارو»: متاسفانه ما نه از دو خرداد درسی گرفتیم نه از 22 خرداد(بخش پاياني)
 

دانشگاه تهران

کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران

 

 

تاریخ انتشار : 1389/04/07

پاسخ دكتر زيباكلام به اتهامات دكتر جواد طباطبايي: "فقط شما سواد داريد و الباقي جاهل و عوام؟" (بخش دوم)

مصاحبه استاد ارجمند جناب دکتر سید جواد طباطبایی پیرامون علوم سیاسی در ایران و وضعیت این رشته در دانشگاه اصلی و محل تولد آن یعنی در دانشگاه تهران را با تاسف و تاثر خواندم . البته در بسیاری از نکات با ایشان همراه هستم اما تاسف و تاثرم از چند بابت بود . عمده ترین آن از بابت هجمه ای بود که ایشان به برخی از اشخاص از جمله خود من کرده بودند. این البته نه بار اولی بود که دکتر طباطبایی علیه افراد و اشخاص مطالب سخیف و توهین آمیز می گویند و نه با شناختی که از ایشان دارم آخرین بار آن خواهد بود. یکی از ویژگی های جناب ایشان متهم کردن دیگران به بیسوادی ، حماقت ، بلاهت و شارلانتانیزم علمی می باشد. از نظر دکتر طباطبایی نه قبل و نه بعد از انقلاب هیچ کس این رشته را در ایران نفهمیده و درک علمی و قابل قبولی از آن نداشته .

 

ادامه

اما در عمل آنچه که اتفاق افتاد برایم باور نکردنی بود. هیچ یک از دو گروه علوم سیاسی یا تاریخ نه توجه ای به رساله ام کردند، نه اساساً گزارشات دانشگاه محل تحصیلم را بررسی کردند، نه بالاتر از همه یک کلام با خودم حاضر نشدند صحبت کنند که شما در خلال آن هفت سال چه کرده اید ، چرا تغییر رشته داده اید ، قبل از ورود به دکتر چه کردید ، چه خواندید ، چه نخواندید ، حرف اساسی­تان در رساله تان چیست و نه هیچ بررسی دیگری . دلیل هر دو گروه نیز برای رد تقاضایم آن بود که می گفتند «گروه به شما نیازی ندارد» . آقای دکتر حسین صفایی که رئیس دانشکده بودند به بنده گفتند که مدیر گروه ، دکتر احمد نقیب زاده ، می گوید که تقاضای شما در گروه مطرح شده اما برای دروسی که شما می توانید تدریس نمائید ، گروه در حال حاضر کمبودی ندارد. خود دکتر نقیب زاده هم شخصاً گفتند که البته گروه در مورد گذشته شما که مهندسی بوده ، ابهاماتی دارد اما مسئله اساسی آن است که درس انقلاب اسلامی که شما نوشته اید می توانید تدریس نمائید توسط آقای دکتر منوچهر محمدی (معاون وزارت خارجه در دولت آقای احمدی نژاد) ، دکتر علیرضا صدرا و دکتر مصطفی ملکوتیان تدریس می شود. درس تاریخ تحولات ایران نیز توسط آقایان دکتر جواد شیخ الاسلامی ، دکتر رضا رئیسی طوسی و دکتر محمدرضا تخشید تدریس می شود و برای شما عملا درسی در گروه وجود ندارد. مدیر بعدی گروه ، آقای دکتر همایون الهی نیز همین را گفتند و اشکال را در "عدم نیاز دانستند". آقای دکتر حسین بشیریه هم که معاون آموزشی دانشکده بودند مسئله "عدم نیاز" را مطرح کردند. هیچ یک از آنان سخنی را که امروز آقای دکتر طباطبایی می گویند را اظهار نکردند. جملگی این آقایان امروزه هستند و می توانند گواهی بدهند که آیا روایت دکتر طباطبایی صادقانه است یا خیر ؟

به توصیه برخی از دوستان بنده تلاش کردم تا با برخی از اعضاء معمر گروه رایزنی نمایم. آقای دکتر منوچهر محمدی فرمودند که جهت گیری­های رساله شما در خصوص انقلاب اسلامی «مغرضانه» ، «غرب گرایانه» ،     «لیبرال» و در بهترین حالت «التقاطی» است. اما نظرات آقایان دکتر قاسم افتخاری ، همایون الهی ، رضا رئیسی طوسی و حسین بشیریه مثبت تر بود. از همه مهمتر نظر مرحوم دکتر شیخ الاسلامی بود که متولی درس تاریخ تحولات ایران هم بودند. ایشان ورق به ورق رساله ام را خواندند و نهایتاً گفتند که اتقافا جای این نوع تحلیل ها و رویکرد چه نسبت به تاریخ تحولات سیاسی ایران و چه بخصوص پیرامون درس انقلاب اسلامی در دانشکده خالی است. دکتر قاسم افتخاری هم با اینکه حوزه کاری شان تحولات و انقلاب ایران نبود، مع ذالک چندین جلسه طولانی با هم داشتیم و ایشان هم کاملا موافق ورود من به گروه شدند ایضاء آقای دکتر احمد ساعی. در ضمن مرحوم شیخ الاسلامی بنده را با خودشان به کلاس می بردند و اسباب آشنایی مرا با دانشجویان بتدریج فراهم می کردند و در مواردی کلاس را به بنده می سپردند.

در ضمن اینکه بنده به دنبال این رایزنی ها بودم ، آقای دکتر جلال الدین هاشمی ، معاون اداری و مالی دانشگاه بنده را احضار فرمودند و گفتند که پرداخت حقوق به شما اشکال دارد. چون ما فعلا داریم به شما به عنوان هیات علمی دانشکده فنی حقوق می پردازیم در حالیکه شما بیش از یک سال است که برگشته اید به ایران و یک واحد درس هم در دانشکده فنی ارائه نداده اید. ما بیشتر از این نمی توانیم منتظر رایزنی های شما باشیم و معاون آموزشی می بایستی یا در گروه تاریخ یا علوم سیاسی طبق ابلاغ وزارت علوم حکم شما را بزنند و این وضع شما تا به الان هم درست نبوده است .  بعد هم به بنده گفتند که سال گذشته هم به شما گفتم که هیچ گروه آموزشی حاضر نیست  بدون اینکه «لابی و حمایت هایی» از درون گروه و دانشکده  نباشد متقاضی را بگیرد. نه در دانشکده ادبیات و نه دردانشکده حقوق هیچ کس شما را نمی شناسد.  شما اگر خود افلاطون یا هرودوت هم می بودی گروه­های علوم سیاسی و تاریخ می گفتند که به شما نیاز ندارند. یک سال که سهل است بیست سال هم شما بروید بیایید نتیجه ای نخواهید گرفت. ایشان  در حال حاضر استاد دانشکده فنی هستند و می توانند گواهی بدهند که روایت دکتر طباطبایی چقدر صادقانه بوده است . بنده هم گفتم پس برای  گروه علوم سیاسی حکمم را بزنند. همان موقع به دکتر تقی خانی گفتند و مشارالیه نیز حسب نامه رسمی تعهد خدمت وزارت علوم در سال گذشته محل خدمت بنده را در گروه علوم سیاسی تعیین کردند.

اما فرض بگیریم که همه اینها خواب و خیال بوده و واقعیت همان است که دکتر طباطبایی پس از 18 سال امروز روایت می کند . سوال بنده از ایشان این است که بسیار خوب، آمدن من به گروه علوم سیاسی آنگونه که شما می گویید خلاف مقررات بوده ، شما از کجا تشخیص دادید که من بی سواد و بی مایه هستم ؟ شما در مصاحبه تان پس از آنکه می گوئید «آمدن من به گروه علوم سیاسی خلاف مقررات بوده و بنده به زور رئیس دانشگاه وارد گروه شدم» ، ادامه می دهید که «... به جرات می توان گفت ، که سطح علمی                                  بسیاری از این افراد از حد کارشناسی ارشد یک دانشگاه متوسط فراتر نمی رود...». آقای دکتر طباطبایی شما در سال 70 یا 71 بعنوان معاون پژوهشی در دانشکده علوم سیاسی ویکی از اعضای گروه علوم سیاسی،              بدون آنکه حتی رساله دکترای مرا نگاهی بیاندازید ، یا حتی عنوان آنرا بخوانید ، و بدون آنکه حتی یک دقیقه وقت صرف تقاضای بنده بکنید ، بپرسید که کجا بوده ام ، چه کرده ام ، چه نوشته ام ، چه خوانده ام و نه هیچ چیز دیگر ، چگونه تشخیص دادید که «سطح علمی من از حد کارشناسی ارشد یک دانشگاه متوسط فراتر نمی رود»؟.

من خودم قبول دارم بیسواد و بی مایه هستم ، ولی برایم جالب است بدانم آیا جنابعالی علم لدنی داشتید ؟ یا به شما الهام شده بود؟ خواب دیده بودید ؟ با اساتید دوران دانشجویی و استاد راهنمای من در انگلستان صحبت کرده بودید؟ امروز اگر شما بگویید من بیسواد هستم ، بنده ابدا با جنابعالی محاجه­ای ندارم. آثار من ، به علاوه شاگردانی که در این قریب به 20 سال با بنده کلاس داشته اند شهادت می دهند که من بی سواد هستم و شما درست می گوئید.  اما سئوالم این است که 20 سال پیش که من نه هنوز کتابی یا مقاله ای ننوشته بودم و نه هنوز سر هیچ کلاسی نرفته بودم ، شما بیسوادی مرا چگونه تشخیص دادید ؟

آیا غیر از این است که دلیل شما برای بیسواد دانستن من همان است که برای همه بکار می برید ؟ آیا اساسا شما جناب طباطبایی کسی را با سواد و لایق می دانید ؟ آیا غیر از این است که شما اساسا همه را بیسواد می دانید ؟ آیا حتی یک نفر از اموات گرفته تا حاضرین هست که شما برای او ذره ای احترام قایل شوید ؟ شما روشنفکران ، دگراندیشان و سکولارها را متهم می کنید که نمی فهمند و به بیراهه رفته اند ، چون سنت را نفهمیده اند؛ سنت گرایان و شریعتمداران را مذمت می کنید و آنان را متهم به نادانی می کنید چون به زعم شما تجدد را نفهمیده اند؛ روشنفکران دینی را جاهل می دانید چون نه سنت را فهمیده اند ، نه مدرنیته و تجدد را . هیچ کس در ایران هیچ چیز را نفهمیده الا سید جواد طباطبایی که رشته حقوق خوانده و چند سالی هم بر روی هگل در فرانسه کار می کند و دکترایش را گرفته و درسال 1364 به ایران باز می گردد. ایشان تنها کسی است که هم سنت را فهمیده و هم تجدد را؛  هم مدرنیته را و هم عقل را فهمیده؛  هم شرع را ، هم نقاط ضعف سنت را و هم کاستی های مدرنیته را و هم تنها کسی است که می داند چگونه همه اینها را می شود تلفیق کرد و کنار هم نشاند . ما بقی ، یعنی هر کس دیگری ، «عوام بوده » ، «افکارش سطحی بوده» ، «نفهمیده» ، ، «فکر کرده می فهمد » ، «بیراهه رفته» ، «عقل معاش نداشته» ، « قشری بوده» ، «عقل را نفهمیده» ، «شرع را نفهمیده» ،« نسبت میان آن دو را نفهیمده» و قس علیهذا.

اما این نابعه ای که فقط او سواد دارد و صاحب فهم و کمال است و الباقی جاهل و عوام زده ، چه می گوید و اندیشه اش چیست ؟ ایشان ظرف ربع قرن گذشته فقط یک اندیشه یا نظریه داشته اند تحت عنوان نظریه «امتناع» که نهایتا «به زوال یا انحطاط اندیشه سیاسی در ایران منجر شده است». علت بوجود آمدن این امتناع تاریخی هم از زمان حمله مغول پیش می آید . یعنی حمله مغول منجر به رکود تفکر و عقل گرایی می شود. «تا قبل از یورش مغولان ، نوعی تعامل میان عقل و شرع بود اما یورش مغولان شرع را در چنبره سنت وا می نهد و عملا معبر شرع نه از مسیر عقل که معطوف به سنت می شود و این سنت گرایی امتناع اندیشه را در بلندمدت به بار  می آورد».

حتی اگر فرض بگیریم که این نظریه درست است ، که نیست ، پرسشهای زیادی را دکتر طباطبایی بدون پاسخ می گذارد. نخست آنکه آمدن مغولان در قرن سیزدهم بوده ، در حالی که سیطره سنت گرایی و رویگردانی از تعقل به تدریج در قرن یازدهم یعنی دست کم دو قرن قبل از آمدن مغولان اتفاق می افتد، (زیباکلام ، ما چگونه ما شدیم ) . ثانیا ، که مهمتر است ، سیطره جریان یا روند سنت گرایی پدیده ای نبود که در نتیجه عوامل برونی شکل بگیرد . بلکه اسباب و علل آن کاملا درونی و باز می گردید به جنبه هایی از تفکر ، برداشت و جهان بینی درون پارادایم فکری خود مسلمین بعد از رحلت رسول اکرم (ص) . ثالثا ، و باز برعکس آنچه دکتر طباطبایی استدلال می کنند، مغولان اتفاقا و به تدریج هضم فرهنگ و تمدن ایرانی – اسلامی شدند. رابعا ، حتی اگر فرض بگیریم که تعطیلی عقل و برداشت عقلی از شرع در نتیجه یورش مغولان بوجود می آید ، بدون تردید علل و عوامل بعدی دیگری وجود داشته که باعث تداوم آن ظرف هفتصد سال بعدی می شود.

در دوران دکترایم (1363-1370) ، پرسشی در ذهنم خلجان پیدا کرد مبنی بر اینکه آن ایران عقب مانده قرن نوزدهم عصر قاجار چرا و چگونه و چه شده بود که بوجود آمده بود ؟ آیا طبیعت موجب آن عقب ماندگی شده بود، انسانها ، پادشاهان ، استکبار جهانی ، صهیونیزم بین الملل ، یا استعمار کهن و جدید باعث به وجود آمدن آن ایران شده بودند ؟

 

از جمله پرسش هایی که به موازات آن سئوال کلی برایم مطرح شد، این بود که چرا در ایران در قرن نوزدهم نه کسی از فیزیک اطلاع داشت نه از شیمی و یا دانش جغرافیایی مدرن ؟ پیش خودم فکر کردم که در قرن نوزدهم در حبشه وبورکینا فاسو هم کسی از علوم مدرن علم و اطلاعی نداشت. منتهی مشکلم این بود که علم و علوم هیچ وقت در حبشه و بورکینا فاسو مطرح نبوده و هیچ کدام از این کشورها عالم و دانشمندی در طول تاریخ شان نداشته اند. اما حکاتب ایران خیلی متفاوت است. در مقطعی که در تاریخ از آن بنام عصر طلایی تمدن اسلام نام برده می شود (اواخر قرن هشتم تا اواخر قرن دهم میلادی ) ، اگر مثل امروز جایزه نوبل اعطاء می گردید ، بدون تردید بخش عمده ای از جوایز نوبل را علما و دانشمندان حوزه تمدن اسلامی از آن خود می ساختند. بسیاری از اسامی بلند آوازه دانشمندان اسلامی همچون خوارزمی ، جابربن حیان ، الکندی ، ابن حوقل ، رازی ، ثابت بن قره ، فارابی ، ابن سینا ، ابوریحان بیرونی و ... جملگی تعلق به این مقطع دارند ( ماچگونه ما شدیم ، 231) . روایت ها و کتب تاریخی ما مملو از دسته گل ها و تاج گل هایی است که بواسطه این دو قرن برای خودمان فرستاده ایم . اما هرگز از خودمان نپرسیده ایم ، که بعد چه شد ؟ چرا دیگر امثال فارابی ، رازی ، ابن سینا و خوارزمی به وجود نیامدند و آن بالندگی و عظمت به تدریج رو به افول رفت تا بجایی که 800 سال بعدش ، مسلمین از جمله ایرانیان از اساس با علوم طبیعی و دانش های جدید بالمره بیگانه شدند ؟ من نام این تحول را گذارده ام «خاموشی چراغ علم» و در کتاب «ما چگونه ما شدیم» تلاش کرده ام تا هم اسباب و علل بوجود آمدنش را از دید خودم ریشه یابی نمایم و هم به مخاطب یادآور شده ام که بدون تردید یکی از اسباب و علل در جا زدن و رکود مسلمین (و بالطبع ایرانیان )  همین «خاموشی چراغ علم» می باشد. در همان بخش، نظریه امثال دکتر طباطبایی را که یورش مغولان را عامل «خاموشی چراغ علم» دانسته اند را رد کرده ام چون توانسته ام نشان دهم که «افول علمی» ، یا «خاموشی چراغ علم » یکی دو قرن قبل از هجوم مغولان شروع شده بوده. (ماچگونه ما شدیم، 218)

اشکال دیگر نظریه امتناع دکتر طباطبایی که آنرا به فقدان سنت نظریه پردازی سیاسی در ایران هم بسط می دهد باز در یورش مغولان خلاصه می شود: «.... (من) در چندین رساله گفته ام ، سنت سیاستنامه نویسی با یورش مغولان کما بیش از میان رفت و در آغاز دوران جدید ، ایران فاقد سنتی در بحث های سیاسی بود». دکتر طباطبایی فقدان سنت مباحث سیاسی در ایران را «خلئی می داند که همچون داغ بر پیشانی اهل علم سیاست ایران باقی خواهد ماند». او از همین جا به سر وقت مرحوم حمید عنایت می رود و کسانی که عنایت را «پدر علم سیاست» در ایران می دانند را «عوام» اطلاق کرده و عنایت را استادی بسیار متوسط توصیف می کند که جز رساله های متوسط از او صادره نشده . و نتیجه گیری می کند که وقتی «پدر علم سیاست» در ایران «عنایت» باشد ، «حال بقیه اساتید این رشته را می توان حدس زد».

من به اسائه ادب طباطبایی به مرحوم عنایت کاری ندارم . او آنقدر خودخواهانه و با کبر و نخوت همه را تخطئه می کند که جایی برای گفتگو نمی گذارد. اما اصل نظر ایشان در خصوص علت فقدان سنت مباحث نظری در باب سیاست و حکومت در ایران که معتقد است بعد از یورش مغولان پیش میآید از اساس نادرست است. او البته صورت مسئله را درست تعریف می کند : در ایران خلاء اندیشه سیاسی وجود داشته است. اما در کالبد شکافی آن به خطا می رود. به گمان من، نگاه تشیع به حکومت که مشروعیت آنرا صرفا در گرو حضور اما معصوم (ع) در راس آن می پنداشت و در غیر اینصورت حکومت را نامشروع و غاصب می دانست ، هر نوع نظریه پردازی در باب حکومت را عملا دیگر سالبه به انتفاع موضوع می کرد. تا قبل از غیبت کبری ، و در شرایطی که امام معصوم (ع) در جامعه حضور داشت ، از دید شیعه فقط او بود که سزاوار حاکمیت بود. در غیر اینصورت، حکومت غاصب توصیف می شد. در چنین شرایطی چه جایی برای مباحث نظری در باب مشروعیت یا مقبولیت حکومت باقی می ماند؟ حداقل در سده های نخست بعد از غیبت هم این باور بنیادی شیعه در باب مشروعیت حکومت همچنان تداوم یافت.

از قرن یازدهم که عصر غیبت کبری آغاز می شود تا قرن شانزدهم که برای نخستین بار حکومت در زمان صفویه به نام تشیع شکل گرفت ، یعنی ظرف قریب به پانصد سال ، اصلی ترین اندیشه سیاسی که در میان شیعیان شکل گرفت ، این بحث بود که شیعیان چه میزان مجازند تا با حکومت های جور یا غاصب همکاری نمایند ؟ برخی از علما همکاری و نزدیکی با حکومت های جور را مشروط به این نمودند که در نتیجه آن همکاری خیری متوجه مردم شود. برخی همکاری را فقط مشروط به شرایط استیصال و اضطرار نمودند و اینکه اگر همکاری صورت نگیرد ممکن است جان مسلمین به خطر بیفتد و همکاری را از باب تقیه مجاز دانستند. و بالاخره یک گروه سوم که در اقلیت بودند ، اساسا هیچ نوع نزدیکی و همکاری با حکومت های جور را تحت هیچ شرایطی مجاز ندانستند. از صفویه به بعد و با توجه به تشکیل حکومت به نام تشیع ، و اینکه حکام و پادشاهان شیعه بودند ، نوعی همکاری یا همزیستی میان بسیاری از فقها با حکومت بوجود آمد که کم و بیش تا مشروطه تداوم یافت. از قرن شانزدهم که صفویه به قدرت رسیدند تا پایان قرن نوزدهم که نهضت مشروطه به وقوع پیوست ، همچنان رکود در اندیشه سیاسی ادامه یافت. چرا که نیاز و ضرورتی برای نظریه پردازی سیاسی بوجود نیامد.  به هر حال پادشاهان صفوی ، افشار ، زند و قاجار ظرف قریب به چهارصد سال با ضرب شمشیر     قدرت را تاسیس کردند و در مجموع از جانب بدنه روحانیت به رسمیت شناخته می شدند. ضمن آنکه روحانیت شیعه هم از زمان صفویه به این سو سازمان مستقل اجتماعی خود را داشت. در مقاطعی رابطه میان "سیاست" و "شریعت" بسیار نزدیک و صمیمانه بود ، همچون در اواخر صفویه یا دوران فتحعلیشاه ، در مقاطعی روابط خیلی سرد و تیره بود، همچون دوران نادر ؛ و بالاخره در مقاطعی روابط عادی بود . علما ریاست مذهب را داشتند و شاهان ریاست حکومت و سیاست را ، همچون دوران شاه عباس ، کریم خان و یا ناصرالدین شاه . به روایت میرزای قمی ، "علما و غیر علماء برای امور دنیا به پادشاهان نیاز داشتند و پادشاهان و غیرپادشاهان برای امور شرع به علما نیاز داشتند". (زیباکلام ، سنت و مدرنیته ، 187) . در یک نگاه کلی ، دین و سیاست از صفویه به این سو تفکیک شده بودند. شاهان متولی سیاست بودند و علما و روحانیت متولی دین . بنابراین بعد از عصر غیبت چه در 500 سال قبل از ظهور صفویه و چه در چهارصد سال بعدی تا انتهای قرن نوزدهم ، اساسا نظریه پردازی سیاسی در باب حکومت و سیاست در ایران صورت نگرفت چرا که نیازی به آن نبود. اما با بروز نهضت مشروطه برای نخستین بار افکار و آراء جدید که ملهم و متاثر از فرهنگ و اندیشه سیاسی غرب بود ، وارد گفتمان سیاسی ایرانیان اعم از علماء و روحانیون و غیرروحانیون شد . مشروطه در پایان قرن نوزدهم برای نخستین بار پرسشهای بنیادی را در باب حکومت در میان نخبگان فکری جامعه ایران مطرح نمود. مشروعیت دو هزارساله حکومت حکام و پادشاهان در ایران که از صفویه به این سو مشمول پادشاهان و حکام شیعه هم شده بود، ترک بزرگی برداشت و رگه های اولیه حکومت عرفی یا حکومت منتخب (representative government) یا حکومت براساس رای مردم (و نه بر این اساس که حکومت موهبتی الهی یا آسمانی است) در میان ایرانیان مطرح گردید. مشروطه حکومت را که تا قبل از آن جایگاهش در آسمان بود و نهادی مقدس به شمار می آمد بر روی زمین خاکی آورد . حکومت یا سلطنت که از صفویه به این سو «موهبتی الهی» توصیف می شد که از " سوی خداوند باریتعالی به پادشاه تفویض شده بود"  تقلیل یافت به «موهبتی الهی که از جانب مردم به پادشاه تفویض شده بود »  (سنت و مدرنیته ، 426) . شاید اگر مشروطه تداوم می یافت به قول ابراهامیان میان اندیشه شیعی در باب حکومت و نظرات سیاسی مدرن تلفیقی ممکن بود صورت گیرد (سنت و مدرنیته ، 497). اما مشروطه به توپ بسته شد و عملا از میان رفت و بروی ویرانه های آن دیکتاتوری مطلقه رضا شاه شکل گرفت. به بیان دیگر و برخلاف اندیشه دکتر طباطبایی ، خلاء اندیشه سیاسی در ایران نه «زائیده یورش مغولان بود» ونه «داغ ننگی بود پر پیشانی متولیان علم سیاست در ایران ». بلکه زاییده شرایط تاریخی ایران بود. وقتی حاکمیت مشروعیتش را از پیش تعریف کرده فرض می گرفت، و حکومت را «حقی» بی چون و چرا برای خود می پنداشت ، چه جایی برای مباحث و نظریه پردازی سیاسی در باب مشروعیت حکومت و حاکمیت می ماند؟ چه جایی برای مباحث نظری پیرامون قانون اساسی و محدودیت قدرت حکومت به قانون می ماند؟

داوری دکتر طباطبایی در باب «انقلاب فرهنگی» و نوشتن آن به پای هاشمی رفسنجانی و میرحسین موسوی و گفتن اینکه «شعارهای انقلاب فرهنگی که جماعتی از غوغائیان حرفه ای که حرف های نامربوط ، مغرضانه و تهی از اندیشه آل احمد و شریعتی را اوج دانش و وحی منزل تلقی می کردند...»، در بهترین حالت جهالت و بی خبری از کنه آن حرکت است و در بدترین حالت فرصت طلبی سیاسی . انقلاب فرهنگی هر چه بود ، زشت ، زیبا ، خوب یا بد ، نه به هاشمی رفسنجانی ارتباط پیدا می کرد نه به مهندس موسوی ، نه به شریعتی و نه به آل احمد. از یک گروه که به دنبال تصفیه دانشگاهها از جریانات معارض و معاند بودند که بگذریم ، بخش عمده ای از کسانی که به دنبال آن حرکت بودند ، انسانهای صادق و مومنی بودند که به دنبال خواسته های مشخص علمی و فرهنگی بودند . اینکه آیا اندیشه هایشان واقع بینانه بود یا نه ، جای بحث زیادی دارد. اما توصیف آنان به عنوان «جماعتی از  غوغائیان حرفه ای» ، غایت بی انصافی و بی اطلاعی محض از آن جریان است.

ادامه دارد . . .

 

ارسال نظر :  
نام :
پست الکترونیک :
نظر :

 

 

پنج گفتار در باب حکومت

 

تمامی حقوق مادی و معنوی وب سایت متعلق به دکتر زیبا کلام می باشد . طراح سایت : شرکت ایران طراح