گفتگو اخبار مقاله ها کتاب ها

 

 گزارش سخنرانی صادق زیباکلام در پارلمان بریتانیا: گام‌های کوچک برای اصلاحات سیاسی
 اربعین را سیاسی نکنیم
 مردم سالاری دینی در ایران و مردم سالاری لیبرال در آمریکا
 جريان آمريكاستيز از پيروزي ترامپ خوشحال است.
 کارنامه ناموفق نظامیان در اقتصاد
 پاسخ به صادق زيبا‌كلام: از يك «ليبرال» بعيد است!
 پاسخي به «پاسخ صادق زيباكلام»
 توجيهات آقاي زيباكلام!
 آیا بهتر نیست صادق زیباکلام به استخدام وزارت خارجه آمریکا یا صدای آمریکا در بیاید؟
 مدل تهران- ‌‌لندن قابلیت اجرا در مورد عربستان ندارد
 خطر نفوذ در دعوت انگلیسی‌ها از همکلام خود!
 دعوت پارلمان انگلیس از صادق زیباکلام
 

 

 

تاریخ انتشار : 1388/07/08

اسلامى‌شدن علوم انسانى در گفت‌وگو با صادق زيباکلام: دين گريزى محصول علوم انسانى نيست

دکتر صادق زيباکلام علوم انسانى را آخرين علت دين گريزى دانشجويان ايرانى در دوران پس از انقلاب مى‌داند. او به جد معتقد است علوم انسانى هيچ تاثير قابل توجهى در صعود و سقوط ديندارى دانشجويان ندارد. با اين حال او معتقد است اسلامى‌کردن علوم انساني، محال است . مصاحبه حيات نو را با اومى خوانيد:

بحث اسلامى‌ شدن دانشگاه‌ها براى سومين بار است که در جمهورى اسلامى‌مطرح مى‌شود. آيا در دفعات قبلى دانشگاه‌ها اسلامى ‌نشدند که حکومت براى بار سوم در پى اسلامى‌کردن دانشگاه‌هاست؟

ببينيد مشکل اين نيست که چرا دولت مجددا بحث اسلامى‌کردن دانشگاه‌ها را مطرح کرده است. ما معمولا وقتى که نمى‌خواهيم واقعيت‌ها را ببينيم، هميشه به سراغ چيزهاى ديگرى مى‌رويم تا مشکلات خود را ناشى از آن بدانيم و با آن تسويه حساب کنيم. ما آدم‌ها خيلى کم اذعان مى‌کنيم که ضعف‌هاى خودمان علت مشکلاتمان بوده است بلکه هميشه در پى اين هستيم که ديگرى يا ديگران را مقصر ناکامى‌هاى خودمان قلمداد کنيم. بحث اسلامى ‌شدن مجدد دانشگاه‌ها به گمان من به بحث انتخابات 22 خرداد و حوادث پس از آن گره خورده است. جناح پيروز انتخابات به جاى اينکه به اين مسئله بپردازد که ريشه مشکلات سياسى – اجتماعى ايران در کجا قرار دارد، به اين باور رسيده است که اگر دانشگاه‌ها کار خودشان را خوب انجام داده بودند و دانشجويان را به لحاظ فکرى و معنوى درست آموزش داده بودند، اکنون شاهد ناهنجارى‌هاى موجود در جامعه خودمان نبوديم. به احتمال زياد اگر دانشگاه هم در کشور ما وجود نداشت، اين جناح پس از اين انتخابات چيزهاى ديگرى همچون ماهواره و اينترنت را عامل اصلى مشکلات سياسى کشور قلمداد مى‌کرد. بنابراين طرح موضوع اسلامى ‌شدن دروس علوم انساني، فى نفسه ناشى از دغدغه نسبت به مسائل عقيدتى و فکرى نيست بلکه بيشتر ناشى از اين تصور است که بحران کنونى در جامعه ما ناشى از کارکرد و نقش دانشگاه در ايران است. طبيعتا دانشکده فنى که نمى‌تواند چنين نقشى را ايفا کرده باشد زيرا در دانشکده فنى مقاومت مصالح و فيزيک و رياضيات درس داده مى‌شود. بنابراين مشکل زير سر دانشگاه‌ها و دانشکده‌هايى است که در آنها دروسى تدريس مى‌شود که به جامعه و انسان مربوط مى‌شوند. اين دروس هم دروس علوم انسانى هستند. پس چون با مشکلات بعد از 22 خرداد مواجه شده‌ايم و اين مشکلات برآمده از علوم انسانى کنونى در دانشگاه‌ها است، بايد به سراغ اسلامى ‌کردن اين علوم برويم. به نظر من موضوع اسلامى ‌کردن علوم انساني، از چنين آبشخورى آب مى‌خورد.

مهم‌ترين ويژگى‌هاى اسلامى‌شدن دانشگاه‌ها در دو سرى قبل چه بود؟

در سال 59 يک جريان به دنبال بهره‌بردارى ايدئولوژيک از مسئله انقلاب فرهنگى بود. از آنجايى که در سال‌هاى نخست انقلاب دانشگاه‌ها کانون فعاليت گروه‌هاى راديکال مارکسيستى و شبه مارکسيستى بود، هدف حکومت و گروه‌هاى هوادار آن از اسلامى‌کردن دانشگاه‌ها، جمع کردن بساط گروه‌هاى راديکال از عرصه دانشگاه‌ها بود. اما در آن زمان دو جريان ديگر هم در پى اسلامى‌کردن دانشگاه‌ها بودند. يک جريان که خود من هم عضو آن بودم، اين بحث را يک سرى از روشنفکران فرانسوى و روسى مطرح کرده بودند که به شدت مورد استقبال مهندسين و دانشگاهيان کشورهاى جهان سوم از جمله هند قرار گرفته بود. خلاصه‌اش هم اين بود که تکنولوژى و صنعت موجود در کشورهاى جهان سوم خيلى با سطح تکنولوژى و صنعت اين کشورها سازگارى ندارد. يعنى نوع تکنولوژى و پرورش مهندس و افراد فنى در کشورهاى جهان سوم بايد به گونه‌اى باشد که با سطح تکنولوژى و توسعه يافتگى اين کشورها ارتباط داشته باشد. نيازهاى صنعتى هند با آلمان خيلى فرق مى‌کند اما در هند مهندسينى همانند مهندسين آلمان تربيت مى‌شوند. در حالى که نيازهاى صنعتى اين دو کشور يکسان نيست. بنابراين اين بحث مطرح شده بود که کشورهاى جهان سوم بايد به دنبال نوعى از تکنولوژى بروند که با سطح پيشرفت جامعه شان متناسب باشد. به اين تکنولوژى مى‌گفتند «تکنولوژى مناسب». من هم در آن زمان به دنبال همين ايده بودم و به بحث «تکنولوژى مناسب» خيلى باور داشتم. ما دومين گروهى بوديم که در پى انقلاب فرهنگى بوديم. اما گروه سوم معتقد بودند که اساسا جهت‌گيرى آموزش بايد اسلامى‌شود؛ يعنى در چارچوب جهان بينى اسلامى ‌قرار گيرد. البته بحث اسلامى ‌کردن علوم در شيمى‌ و داروسازى معناى چندانى نداشت و به همين دليل اين گروه به دنبال اسلامى‌ کردن علوم انسانى بود. مجموعه اين سه گروه بحث اسلامى‌کردن علوم و انقلاب فرهنگى را در سال 59 مطرح کردند. اما در جريان انقلاب فرهنگى دوم، يعنى زمانى که براى دومين بار نداى اسلامى‌کردن دانشگاه‌ها بلند شد، اين بحث‌ها مطرح نبود بلکه بحث اصلى اين بود که چرا دانشجويان ما آنگونه که بايد اسلامى ‌نيستند. به بيان دقيق‌تر، مراد از اسلامى‌ کردن دانشگاه‌ها اين بود که آموزش دانشگاهى را به گونه‌اى طراحى کنيم که اکثريت دانشجويان همانند اوايل انقلاب طرفدار انقلاب اسلامى ‌بشوند. بنابراين بحث اسلامى‌کردن در اواسط دهه 70، چنين هدفى داشت. به نظر من طرح مجدد بحث اسلامى‌کردن دانشگاه‌ها در شرايط فعلي، دقيقا مشابه بحثى است که در اواسط دهه 70 مطرح شد. يعنى مراد اين است که چه کار کنيم و چه دروسى در دانشگاه‌ها آموزش دهيم که دانشجويان ما اين قدر مخالف نباشند.

اما در اوايل انقلاب اکثريت دانشجويان به علت فضاى انقلابى کشور، سياسى بودند و طرفدار حکومت ولى الان دانشجويان غيرسياسى‌اند و بيشتر دانشجويان سياسى نيز مخالف جريان حاکم هستند.

بله، من هم همين را گفتم.
مى‌خواهم بگويم که وجود چنين وضعيتى باعث مى‌شود شانس رسيدن دولت به مطلوباتش کاهش يابد.

نه تنها شانس دولت را کمتر مى‌کند بلکه شانس رسيدن به خواسته‌هايش در اين زمينه چيزى در حد صفر است. زيرا اگر در اوايل انقلاب دانشجويان طرفدار حکومت بودند، مثلا بخش عمده‌اى از فرماند‌هان سپاه در سال‌هاى نخست جنگ، دانشجويان دانشکده فنى و دانشگاه صنعتى شريف و پلى تکنيک بودند، اين امر معلول يک سرى مناسبات سياسى – اجتماعى بود که در سال‌هاى قبل از انقلاب بوجود آمده بودند و اصلا ربطى به اين امر نداشت که دانشجويان در دانشگاه‌ها چه چيزى مى‌خواندند. يک سال بعد از انقلاب دانشگاه‌ها به مدت چند سال تعطيل شدند. بنابراين نمى‌توان گفت که دانشجويانى که وارد سپاه شدند، دست پروردگان دانشگاه نظام جمهورى اسلامى ‌بودند. آنها همه در سال‌هاى 53 يا 54 وارد دانشگاه شده بودند و در دانشگاه رژيم پهلوى آموزش ديده بودند. لذا من معتقدم که اين گونه نيست که اگر شما دروس علوم انسانى را عوض کنيد و صدر تا ذيل اين علوم را شخم بزنيد و مثلا تعداد واحدهاى اسلامى‌ را در علوم انسانى افزايش دهيد، هيچ چيز عوض نمى‌شود. دولت مى‌تواند اين نکته را بيازمايد که آيا آموزش دروسى مثل معارف اسلامى ‌منجر به افزايش ديندارى دانشجويان ما شده است يا نه. خيلى جالب است که در 26 سالى که از انقلاب فرهنگى مى‌گذرد، مسئولان ما يکبار هم نظرسنجى نکرده‌اند تا ببينند دروسى که به نام دروس اسلامى‌در دانشگاه‌ها تدريس مى‌شود و اساتيد آن نوعا روحانى‌اند و اگر روحانى هم نباشند مورد تائيد هستند، چقدر دانشجويان ما را به دين نزديک‌تر کرده است. من ترديد دارم که اين دروس توانسته باشند چنين کار ويژه‌اى را ايفا کرده باشند. باسوادترين اساتيد اين دروس اسلامى‌ در دانشگاه‌ها، در بهترين حالت تاريخ اسلام درس مى‌دهند. بنابراين حرف من - اگر چه پذيرش‌اش دشوار است – اين است که آخرين مولفه‌اى که در طرفدارى يک دانشجوى علوم انسانى نقش دارد، آموزش‌هايى است که او در دانشگاه فرا مى‌گيرد. بنابراين دولت بايد به دنبال پاسخ اين سوال برود که چرا در اوايل انقلاب دانشجويان ما آنچنان طرفدار انقلاب اسلامى‌ بودند ولى الان منتقد شده‌اند.

در واقع شما مى‌فرماييد که عوض شدن نسبت جنبش دانشجويى با حکومت در ايران، ناشى از عملکرد حکومت است.

من نمى‌خواهم بگويم که اين امر ناشى از عملکرد حکومت است. حرف من اين است که اين امر ناشى از عواملى است که در خارج از دانشگاه قرار دارند.

اين عوامل از نظر شما چه هستند؟

من الان دارم سرنخ مى‌دهم که بروند علت مشکل را پيدا کنند. ممکن است که دين گريزى دانشجويان ناشى از عملکرد حکومت بوده باشد. شايد هم ناشى از عوامل ديگرى باشد. حکومت بايد به جد در پى کشف پاسخ اين سوال باشد.

دولت چگونه مى‌تواند درس‌هايى مثل مبانى علم سياست را به زعم خودش اسلامى‌کند؟ آيا اين امر امکان‌پذير است؟

نه، امکان‌پذير نيست. اساسا اين پندار که علوم سياسى موجود در دانشگاه‌هاى ما غربى هستند و به علت غربى بودنشان دانشجويان را به سمت بى‌دينى و سکولاريسم هدايت مى‌کنند، پندار نادرستى است. دليل آن هم اين است که اين علوم سياسى منهاى 20-10 واحد دروس اسلامى ‌تخصصى‌اش، کمابيش همان دروسى هستند که پيش از انقلاب هم در دانشگاه‌هاى ما آموزش داده مى‌شد. نکته جالب اين است که اتفاقا در رژيم پهلوى بسيارى از دانشجويانى که علوم انسانى مى‌خواندند، شريعتمدار شده بودند. يعنى در سال‌هاى 58-57 سه چهارم يا دو سوم دانشجويان علوم سياسى دانشگاه‌هاى ما اسلامگرا بودند و از نظام جمهورى اسلامى‌ و انقلاب اسلامى ‌طرفدارى مى‌کردند. امروز هم همان دروس در رشته علوم سياسى تدريس مى‌شود. اگر دروس علوم سياسى منجر به فاصله گرفتن دانشجويان از دين بشود، طبيعتا دانشجويان اين رشته بايد در زمان شاه از دين فاصله مى‌گرفتند اما در زمان شاه اين‌گونه نشد. شما زمانى که وارد دانشکده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران مى‌شويد، اولين چيزى که به چشمتان مى‌آيد، تابلوى دانشجويان شهيد اين دانشکده است. چه چيزى باعث شده بود که دانشجويان دانشگاه تهران آنقدر سرمست از باده اسلام شوند که در اوايل انقلاب به جبهه بروند و شهيد بشود؟ اگر دروس علوم سياسى باعث بى‌دينى دانشجويان بشوند، اين اتفاق بايد در سال 57 هم رخ مى‌داد. اشتباه ما اين است که فکر مى‌کنيم محتواى دروس علوم انسانى باعث گريز دانشجويان ما از دين مى‌شود. از نظر بعضى ها بخشى از اين مشکل ناشى از اين است که ذات اين علوم غربى است و بخش ديگر هم ناشى از اين است که اساتيد دانشگاه‌ها اسلام را نمى‌شناسند و تسلطى بر آن ندارند و به همين دليل نمى‌توانند شبهات موجود در اين علوم را از ذهن دانشجويان پاک کنند. اصلا اين سخن که علوم سياسى غربى است، سخن درستى نيست. شما در علوم سياسى با انديشه مارکس و افلاطون و جان استوارت ميل آشنا مى‌شويد. انديشه اين افراد فرسنگ‌ها از يکديگر فاصله دارند ولى انديشه هر سه آنها نيز در غرب آموزش داده مى‌شود. بنابراين اساسا چيزى به نام علوم سياسى غربى وجود ندارد.

البته حکومت معتقد است که وجه مشترک انديشه مارکس و افلاطون، غيردينى بودن آنها است.

آخر نه افلاطون راجع به دين صحبت مى‌کند نه مارکس و نه جان استوارت ميل. حرف من اين است که آنچه که ما آن را علوم سياسى غربى مى‌دانيم، در حقيقت متشکل از تفکراتى است که متضاد و مغاير يکديگر هستند. اما زمانى که شما از علوم سياسى غربى دم مى‌زنيد، اين نکته به ذهن متبادر مى‌شود که مجموعه‌اى همگن و هماهنگ در ميان است؛ در حالى که اصلا چنين نيست. اشتباه برخى مسئولان ما همان اشتباهى است که ده‌ها سال در شوروى رخ مى‌داد. جامعه‌شناسى در دانشگاه‌هاى اروپاى شرقى تدريس نمى‌شد زيرا جامعه‌شناسى را نوعى تفکر بورژوازى مى‌دانستند که توسط صاحب‌نظران و علماى وابسته به بورژوازى و سرمايه‌دارى براى توجيه وضع موجود ابداع شده است. به همين دليل الان هم جامعه‌شناسى در اروپاى شرقى چندان جا نيفتاده است. حالا ما هم اين اشتباه را با دلايل خاص خودمان داريم مرتکب مى‌شويم. علوم انسانى نه انسان‌ها را طرفدار خدا مى‌کند و نه آنها را از خدا جدا مى‌کند. علوم انسانى نه به انسان مى‌گويد که تو بايد شريعتمدار باشى و نه به او مى‌گويد که خدا زاييده فکر بشر است.

به نظر مى‌رسد عده اى مدرنيزاسيون را منهاى مدرنيته مى‌خواهند و به همين دليل رشته‌هاى فنى را مى‌پذيرند ولى رشته‌هاى انسانى را نه.

بله، تقريبا اين‌گونه است. يعنى دولت حاضر است برخى از جنبه‌هاى پيشرفت را که در حوزه تکنولوژى و صنعت قرار دارند، بپذيرد ولى برخى از جنبه‌هاى متعلق به حوزه‌هاى ديگر را نمى‌پذيرد. اما اين عدم پذيرش ناشى از عدم آگاهى نسبت به ذات علوم انسانى است؛ زيرا ما تصور مى‌کنيم که اين علوم باعث فاصله گرفتن انسان‌ها از دين مى‌شود؛ در حالى که اصلا و ابدا اينگونه نيست. شما اگر 40 سال پيش به دانشگاه لندن مى‌رفتيد، اساسا با دانشجوى محجبه مواجه نمى‌شديد. ولى الان در آغاز قرن بيست ويکم، در تمام دانشگاه‌هاى غربى دانشجويان محجبه زياد ديده مى‌شود. اين دليل ديگرى در اثبات نادرستى نظر مسئولان حکومت ايران در باب علوم انسانى است. زيرا بسيارى از دانشجويان محجبه و دينداردانشگاه‌هاى غربي، مشغول تحصيل علوم انسانى‌اند. اگر علوم انسانى آدمها را بى‌دين مى‌کرد، طبيعتا بايد دانشجويان دانشگاه‌هاى غربى نيز از اسلام خود دست برمى‌داشتند ولى اين اتفاق در غرب رخ نداده است.

*هومان دوراندیش

ارسال نظر :  
نام :
پست الکترونیک :
نظر :

 

 

تمامی حقوق مادی و معنوی وب سایت متعلق به دکتر زیبا کلام می باشد . طراح سایت : شرکت ایران طراح